| پشت بار |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
در باقريا ، « ماسكراها » دو برادر بودند .
اولي خوش پز بود ، در فرانسه ادبيات خوانده بود و سوت خوش طنيني مي زد ، دخترهاي رختشوي كنار جو ، چشم هاي آبي آرامش را مي ديدند كه از دور مي آيد و زير چشمي يكديگر را مي پاييدند و لبخند مي زدند ، « ديو جنتيله » سر مي رسيد با گرامافون و قلاب و طعمه هايش و دوچرخه اي كه كمتر سوار مي شد ، بيشتر دوست داشت دسته ي دوچرخه را بگيرد ، انگار دهنه ي قاطري كه بارهايش را حمل مي كند . روبروي آبگير رختشوها كه مي رسيد مثل سربازي در رژه سر مي گرداند و به آواي گالشي ترجيع بند تصنيفي را مكرر مي كرد . دست آخر هم زيبارويي بلوند نصيبش شد كه ديگر تا آخر عمر كنار جو نرفت ؛ ماسكراها ثروتمند بودند .
مردم باقريا اما مي دانستند كه چطور ديو جنتيله و زنش « ارو » از هم بيزار شدند ، ديو جنتيله رمانتيك بود . ساعت ها كنار رود با ساقه اي گوشه ي لبش در حالي كه شناور قلابش بارها زير آب مي رفت ، مي لميد و به آسمان خيره مي شد ، بيشتر او را در حالي مي يافتند كه زير شاپوي تور كرمش چرت مي زند و سوزن گرامافون صفحه را خش مي اندازد . ارو هم بعد از ماه عسل طولاني اش در رم و ميلان و تورين زير پاچين هاي تورش مثل خرگوش بچه پس مي انداخت ، نصفشان مردند . بارداري ها و سقط جنين هاي پياپي ارو آنچنان كه مردم مي گفتند حكايت بي خيالي ديو جنتيله بود . رهگذران بارها طنين جيغ هاي هيستري ارو را به ياد مي آوردند كه گستردگي ملك ماسكرا نمي توانست در خود پنهان كند . ديو جنتيله ماسكرا را در كنار پرچين مرتعي يافتند ، دوچرخه و گرامافون و كتابي كنارش بود . باز هم آنطور كه مردم مي گفتند ، دق مرگ شد . هرگز نتوانست ميان آن زندگي و اين زندگي اش – كه اين اواخر شباهتي به مرتع خوابي يافته بود – تعادلي برقرار كند .
اما « ديو شياوو » براي تحصيل طب به پادوا رفت . همانجا با دختري ازدواج كرد كه بعد ها طلاقش داد ، كاري كه در باقريا چندان پسنديده نيست ، در باقريا مي تواني چند زن را در آن واحد دوست داشته باشي و حتي در ايام شباب ، شبانه از پرچين حياطشان بپري – ماجراهايي از اين دست يا به لوپارا كشي مي كشد يا به خطبه ي عقدي در كليسا و چندي بعد فراموش خواهد شد - اما زن طلاق دادن حرامي نابخشودني ست و فراموش كردن مردم بستگي به اين دارد كه چقدر از آنجا دور باشي . اينچنين بود كه ديو شياوو در پادوا ماند و دوباره ازدواج كرد و تنها هنگامي به باقريا بازگشت كه سناتور شده بود ...
حلقه هاي گل فراواني را مي توانم تصور كنم - زير معاشقه ي فوريه ي ابرها كه زود گذر است - چتر هاي فراواني هست و كشيش كه مراسمي در خور اجرا خواهد كرد ، از زير اين زيتون پير خواهم ديد كه يك يك مشايعان بر تابوت در گور ، گل خواهند ريخت و قدم زنان به سمت اتومبيل هاي شان خواهند رفت . شايد آن گناه نابخشودني كنار من در سايه ي درخت خواهد ايستاد و به گوركنان خواهد نگريست كه دست به كار مي شوند .
| لینک |

