تو آن تپه ها را نمي شناسي

آن جا كه خون ربخته شد

ما همگي گريختيم

و بدور افكنديم

سلاح را و نام را ،

زني نظاره مان مي كرد به هنگام گريز

تنها يك تن از ما

باز ايستاد با مشتي فشرده

آسمان را تهي ديد

سر خم كرد و جان سپرد

خاموش زير ديوار

كنون تكه پاره اي خون آلود زو به جا مانده

و نامش ،

زني بر تپه ها در انتظار ماست

 

گربه ها خواهند دانست

باران خواهد باريد

بر سنگفرش دلنشين ات

باران آرام

چونان نفسي يا گامي

نسيم و سپيده دمان همچنان

به نرمي خواهند شكفت

چنان كه زير قدم هات

آن هنگام كه باز گردي

ميان گل ها و آستانه ي دريچه ها

گربه ها خواهند دانست

 

روزهاي ديگر خواهند بود

صداهاي ديگر

در تنهايي لبخندي ت بر لب خواهد نشست

گربه ها خواهند دانست

كلامي كهنه خواهي شنيد

كلامي ملول و عبث

چون مراسم از ياد رفته ي جشن گذشتگان .

 

 

Cesare pavese

 

 

 

لینک