| پشت بار |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
... روز خواستگاری دیو شیائو ماسکرا بود ... فاتیما - خواهر بزرگش - شنید که صدایش می زند ... آبجی خانم ! آبجی خانم ! فاتیما روی ایوان آمد و به تارمی تکیه داد ... بله دیو شیائو ! ... آبجی خانم ! من با این دختر ازدواج نمی کنم ... و رفت ... با همان دختر هم ازدواج کرد ... گوینده ی رادیو برشانو - همان دختر سوئیسی - پالرمویی - هم با نوه ی نوه ی گاریبالدی یا - مطمئن نیستم - لودویگو مدیسی خوشبخت شد .
| لینک |
يادِ ...
آقاي جِي كه سال ها بينوا بود
همه ثروت جهان را به ارث گذاشت ٬
براي پكاندن كله اش اسلحه اي خريد
تا نور و هوايي كه مي گفت داخل شود و
من خارج شوم
حال من كله ي خودم را دارم كه بتراشم
به زودي نورها و سايه هاي در آن
خاكستر هاي عريان را بيرون مي كنند
تا شادمان به زمين بپيوندند .
سونات نيمه تمام
« كسي كه ازش صحبت مي كني مرده »
بلور بعدي كجاست ؟
ديشب كسي آمد و برداشتش٬ اين يكي
كاغذ ها را روي ميز نگه داشت
اكنون زبرجد مي خواهم.
نيمه شب
درهاي شيشه اي قفل شده اند٬ چيزي گم نشده
بلور جار هاي بي ارزشِ بد شكل رفته اند
مثل تزار رومانوف
مثل « بِبه » ربوزو
بگو دوستم مي داري بگو
كه برايم يك فنجان قهوه ي لذيذ مي آوري
يك فنجان زبرجد! ... از سيلسيا
متعلقه به خاندان سلطنتي هابزبورگ
بلورِ بهتر بالاست.
فيليپ والن
| لینک |
در ذهن من
زني معصوم است
زني بي پيرايه اما سبكبال
كه بوي سيب و علف مي دهد
ردا و جامه اي بهشتي بر تن
موهايش قهوه اي روشن است و صاف
و مهربان است و پاك
بي هيچ خود نمايي و
خيالي در سر
باز در ذهن من
دختري
يا زني ماه زده و سركش است
كه لباسي از اپال و پر و كهنه پاره و
ابريشم تافته دارد
اما مهربان نيست .
( دنيس لورتوف 1923 -)
| لینک |
در باقريا ، « ماسكراها » دو برادر بودند .
اولي خوش پز بود ، در فرانسه ادبيات خوانده بود و سوت خوش طنيني مي زد ، دخترهاي رختشوي كنار جو ، چشم هاي آبي آرامش را مي ديدند كه از دور مي آيد و زير چشمي يكديگر را مي پاييدند و لبخند مي زدند ، « ديو جنتيله » سر مي رسيد با گرامافون و قلاب و طعمه هايش و دوچرخه اي كه كمتر سوار مي شد ، بيشتر دوست داشت دسته ي دوچرخه را بگيرد ، انگار دهنه ي قاطري كه بارهايش را حمل مي كند . روبروي آبگير رختشوها كه مي رسيد مثل سربازي در رژه سر مي گرداند و به آواي گالشي ترجيع بند تصنيفي را مكرر مي كرد . دست آخر هم زيبارويي بلوند نصيبش شد كه ديگر تا آخر عمر كنار جو نرفت ؛ ماسكراها ثروتمند بودند .
مردم باقريا اما مي دانستند كه چطور ديو جنتيله و زنش « ارو » از هم بيزار شدند ، ديو جنتيله رمانتيك بود . ساعت ها كنار رود با ساقه اي گوشه ي لبش در حالي كه شناور قلابش بارها زير آب مي رفت ، مي لميد و به آسمان خيره مي شد ، بيشتر او را در حالي مي يافتند كه زير شاپوي تور كرمش چرت مي زند و سوزن گرامافون صفحه را خش مي اندازد . ارو هم بعد از ماه عسل طولاني اش در رم و ميلان و تورين زير پاچين هاي تورش مثل خرگوش بچه پس مي انداخت ، نصفشان مردند . بارداري ها و سقط جنين هاي پياپي ارو آنچنان كه مردم مي گفتند حكايت بي خيالي ديو جنتيله بود . رهگذران بارها طنين جيغ هاي هيستري ارو را به ياد مي آوردند كه گستردگي ملك ماسكرا نمي توانست در خود پنهان كند . ديو جنتيله ماسكرا را در كنار پرچين مرتعي يافتند ، دوچرخه و گرامافون و كتابي كنارش بود . باز هم آنطور كه مردم مي گفتند ، دق مرگ شد . هرگز نتوانست ميان آن زندگي و اين زندگي اش – كه اين اواخر شباهتي به مرتع خوابي يافته بود – تعادلي برقرار كند .
اما « ديو شياوو » براي تحصيل طب به پادوا رفت . همانجا با دختري ازدواج كرد كه بعد ها طلاقش داد ، كاري كه در باقريا چندان پسنديده نيست ، در باقريا مي تواني چند زن را در آن واحد دوست داشته باشي و حتي در ايام شباب ، شبانه از پرچين حياطشان بپري – ماجراهايي از اين دست يا به لوپارا كشي مي كشد يا به خطبه ي عقدي در كليسا و چندي بعد فراموش خواهد شد - اما زن طلاق دادن حرامي نابخشودني ست و فراموش كردن مردم بستگي به اين دارد كه چقدر از آنجا دور باشي . اينچنين بود كه ديو شياوو در پادوا ماند و دوباره ازدواج كرد و تنها هنگامي به باقريا بازگشت كه سناتور شده بود ...
حلقه هاي گل فراواني را مي توانم تصور كنم - زير معاشقه ي فوريه ي ابرها كه زود گذر است - چتر هاي فراواني هست و كشيش كه مراسمي در خور اجرا خواهد كرد ، از زير اين زيتون پير خواهم ديد كه يك يك مشايعان بر تابوت در گور ، گل خواهند ريخت و قدم زنان به سمت اتومبيل هاي شان خواهند رفت . شايد آن گناه نابخشودني كنار من در سايه ي درخت خواهد ايستاد و به گوركنان خواهد نگريست كه دست به كار مي شوند .
| لینک |
تو آن تپه ها را نمي شناسي
آن جا كه خون ربخته شد
ما همگي گريختيم
و بدور افكنديم
سلاح را و نام را ،
زني نظاره مان مي كرد به هنگام گريز
تنها يك تن از ما
باز ايستاد با مشتي فشرده
آسمان را تهي ديد
سر خم كرد و جان سپرد
خاموش زير ديوار
كنون تكه پاره اي خون آلود زو به جا مانده
و نامش ،
زني بر تپه ها در انتظار ماست
گربه ها خواهند دانست
باران خواهد باريد
بر سنگفرش دلنشين ات
باران آرام
چونان نفسي يا گامي
نسيم و سپيده دمان همچنان
به نرمي خواهند شكفت
چنان كه زير قدم هات
آن هنگام كه باز گردي
ميان گل ها و آستانه ي دريچه ها
گربه ها خواهند دانست
روزهاي ديگر خواهند بود
صداهاي ديگر
در تنهايي لبخندي ت بر لب خواهد نشست
گربه ها خواهند دانست
كلامي كهنه خواهي شنيد
كلامي ملول و عبث
چون مراسم از ياد رفته ي جشن گذشتگان .
Cesare pavese
| لینک |
روزی بود آويزان کرده بودم بر در کافه که Need hands . داشتيم والس می رقصيديم . روی ميزی خم شده بودم و ... برگشتم که جلوی در کسی به شيشه می زد و به کاغذ اشاره می کرد . پيرمردی فرتوت بود يا جوانی ورزيده ؟
آن اعلان را سالهاست در دفترم نگاه داشته ام به ياد آن روز .
| لینک |
وقتي پدر و مادرم ازدواج كردند ، پدر بزرگ مادري ام ، ريسپتوديو كريدري ، همان كه عنقريب
مغز آن گردن دراز را متلاشي مي كند ، مرده بود ، از سرطان .
سيشياويتو كيه زا ، بغل دستي اش كه پدر بزرگ پدري ام باشد ، از سه زن صاحب هجده
بچه شد كه كهترين شان از من چهار سال كوچك تر بود .
گاهي كه به لوپاراي روي ديوار نگاه مي كنم و بوي همه شراب هاي كهنه ي كالابريا در مشام
مي پيچد ، به لونا فكر مي كنم كه گاه از جنون جاري در رگانم مي هراسيد و مي رميد .
لونا ! لوناي خوبم !
بيا جرعه اي بنوش و مهراس !
از سم و شاخ نمازگزاران اين محراب !
بي گناهي ام را ببخش ! و ناله هايم را در اتاقك اعتراف !
آخر آنجا دست و پا را مي پيچانند ، دور چندم است ؟ شش ، هفت ، ... ده .
بيرون كمانچه مي كشيدند و ناقاره مي زدند .
و آنها مي توانستند ايل دوچه ات را هم قال بگذارند ...
و دنبال زني بروند تا ناپل يا دورتر ...
مردمك هايم رو به سقف تيره مي شوند و بازجو نيمه كاره رها مي كند :
... آخري كشيش كمونيست دهتان بود ، پانزده دور مقاومت كرد ...

| لینک |
به كاغذ پشت شيشه اشاره كرده بودي ... Abbisognare .
ليوان ها را تو تميز مي كردي و سر ميز ها مي رفتي ، اوقات خلوت با پدر مي نشستيد و روي ليوان ها ضرب مي گرفتيد و آواز بم تان شيشه ها را مي لرزاند . مادرم با فرانكوي نق نقوي كهنه پيچ مي آمد و تحرير هايش لرزش شيشه ها را كم مي كرد . شاپوي قهوه اي را تا روي چشم ها پايين مي آوردي ، عصرها به چراغ گاز تكيه مي دادي .
سالها و رنگ پرچم ها از روي لبه ي كلاهت گذشت و شب سرد فوريه اي ديگر پرچم هاي ديگري آمدند كه ترا ببرند . همان وقت كه من با كلت بادي خلاص كردن اسب زخمي مسابقه پايين دويدم و مادر ژاكتم را در مشت گرفت و از زمين كند و گريان به خانه باز آورد . گفته بودي ، اين قصه را گفته بودي كه اسب سر بلند مي كرد و سعي مي كرد برخيزد و در چشمانت زل مي زد و آه مي كشيد ... تقلاي اسب ها دستت را سست مي كرد و تو از صبح كه بارها از روي موانع مي پريده اند استخوان هايت خالي مي شد از ترس .
همان وقت كه پدرم دست هايش روي ميز به ليوان خالي خيره مانده بود و فرانكو از روي تاقچه ي پنجره ي اتاق خوابمان ديده بود كه تو با قدم هاي لرزانت بيرون آمده بودي و مصدر از توي صندوق كاميون دستش را دراز كرده بود ... و تو سوار شده بودي و در تاريكي كنار بقيه نشسته بودي .
شايد من هم يكي از درختان كنار جاده اي بوده باشم كه تو از رويش گذشتي با همه ي آرزوهايت براي آينده ، براي همسر و فرزندان و شايد نوه هايت . اينها را نوشتم چون امروز نوه ات با اين عكس و صفحه هاي كهنه اي كه فرستادي مشكل كوچكم را حل كرد .
| لینک |


