Crea la Pagina   

 

دیو جنتیله ماسکرا آنگونه که من گمان می کردم نمرده بود. ظاهرا تنها در مورد نحوه ی جان باختنش گمانی برده بودم.

چهل و یک ساله در جاده ی سر سبز باقریا - منریاله بر مرکب امریکایی کروک خود سوت زنان یورتمه می رفت که میان تعقیب و گریز ژاندارمری و کوزانسترا گیر افتاد. در را نیمه باز کرده بود تا در بوته های کنار جاده بجهد و منتظر پایان معرکه بماند اما مرگ در هیئت جیپ پشتیبانی ژاندارمری غرش کنان سر رسید محکم به ته مرکب امریکایی کوبید و آن را رماند. دیو جنتیله آرام افتاد و همانطور که می افتاد سرش به جای سفتی خورد و جا در جا مرد.

گیرم این یکی هم دروغ اما واقعیت هر چه باشد باید قدری در خرج کردنش احتیاط کرد.

لینک
   ََََAnother fair Romance   

 

  

پیشخوان را دستمالی می کشم و بر می گردم لیوانم را بردارم که چزاره از ته سالن سمفونی به پا می کند، اینسوی کسی نیست جز دختری که چری اش را زبان می زند و جوانکی را خفت کرده : «دوسم داری؟» پس ناچار می شود افسار و نجق اش را لختی کنار بگذارد و نگاهی به نقاش بیندازد که گویی آبجو از مژه هایش روی میز می چکد، نه! چزاره پاتیل تر از این حرف هاست، نگاه مردافگار به اسافلش انقباضی نمی دهد. نجق کجکی بالا می رود : «نمی شه دوسم داشته باشی و از دستم خسته شی.» سمفونی چزاره با نوانسی ظریف به مچ دستم حرکتی می دهد تا یخ ها را به صدا در آورم اما رومئو و ژولیت در آینه ی روبرویم، ملتمسانه چیزی می طلبند، خر در اندیشه ی چیزی و خرکچی در رویایی و دشت در حال و هوایی دیگر، لابد.

نقاش به مدد می آید این بار با سولویی شگفت و رومئو و ژولیت را باد می برد، هر کدام را به سویی با سرعتی متفاوت و می گرداندشان چون برگ های پاییز تا از نظر پنهان می شوند سر پیچ خیابان و تصور می کنم هر بار که صورت های شان رو به هم قرار می گیرد دست هایشان را سوی هم دراز می کنند و از این فراق جگرسوز در عذابند.پوه! انگار دارم لیوانم را دوباره پر می کنم. نه می توانم با چزاره دوئتی بنوازم، نه با ضربات ناشیانه ی قلم مویش رو ی بوم همدلی کنم، نه حوصله ی تمیز کاری اول صبح دوشنبه ی زمستان در سرم جا می شود پس نقاش را تقریبا بیرون می اندازم و پنجره را باز می کنم و برای مارگازتی قناد که کرکره بالا می زند، سری تکان می دهم.

 

 

 

لینک
   Festivallllllllllllllllllllllllllllle!   

 

... روز خواستگاری دیو شیائو ماسکرا بود ... فاتیما - خواهر بزرگش - شنید که صدایش می زند ... آبجی خانم ! آبجی خانم ! فاتیما روی ایوان آمد و به تارمی تکیه داد ... بله دیو شیائو ! ... آبجی خانم ! من با این دختر ازدواج نمی کنم ... و رفت ... با همان دختر هم ازدواج کرد ... گوینده ی رادیو برشانو - همان دختر سوئیسی - پالرمویی - هم با    نوه ی نوه ی گاریبالدی یا - مطمئن نیستم - لودویگو مدیسی خوشبخت شد . 

 

لینک
   O’merta   

يادِ ...

آقاي جِي كه سال ها بينوا بود

همه ثروت جهان را به ارث گذاشت ٬

براي پكاندن كله اش اسلحه اي خريد

تا نور و هوايي كه مي گفت داخل شود و

من خارج شوم

حال من كله ي خودم را دارم كه بتراشم

به زودي نورها و سايه هاي در آن

خاكستر هاي عريان را بيرون مي كنند

تا شادمان به زمين بپيوندند . 

 

سونات نيمه تمام

« كسي  كه ازش صحبت مي كني مرده »

بلور بعدي كجاست ؟

ديشب كسي آمد و برداشتش٬ اين يكي

كاغذ ها را روي ميز نگه داشت

اكنون زبرجد مي خواهم.

نيمه شب

درهاي شيشه اي قفل شده اند٬ چيزي گم نشده

بلور جار هاي بي ارزشِ بد شكل رفته اند

مثل تزار رومانوف

مثل « بِبه » ربوزو

بگو دوستم مي داري بگو

كه برايم يك فنجان قهوه ي لذيذ مي آوري

يك فنجان زبرجد! ... از سيلسيا

متعلقه به خاندان سلطنتي هابزبورگ

بلورِ بهتر بالاست.

            

                                                 فيليپ والن

 

 

 

 

 

 

 

لینک
   Enough to base a movie on   

 

در ذهن من

زني معصوم است

زني بي پيرايه اما سبكبال

كه بوي سيب و علف مي دهد

 

ردا و جامه اي بهشتي بر تن

موهايش قهوه اي روشن است و صاف

و مهربان است و پاك

بي هيچ خود نمايي و

خيالي در سر

 

باز در ذهن من

دختري

يا زني ماه زده و سركش است

كه لباسي از اپال و پر و كهنه پاره  و

ابريشم تافته دارد

اما مهربان نيست .

 

( دنيس لورتوف 1923 -)

لینک
   Maschera Morendo   

در باقريا ، « ماسكراها » دو برادر بودند .

اولي خوش پز بود ، در فرانسه ادبيات خوانده بود و سوت خوش طنيني مي زد ، دخترهاي رختشوي كنار جو ، چشم هاي آبي آرامش را مي ديدند كه از دور مي آيد و زير چشمي يكديگر را مي پاييدند و لبخند مي زدند ، « ديو جنتيله » سر مي رسيد با گرامافون و قلاب و طعمه هايش و دوچرخه اي كه كمتر سوار مي شد ، بيشتر دوست داشت دسته ي دوچرخه را بگيرد ، انگار دهنه ي قاطري كه بارهايش را حمل مي كند . روبروي آبگير رختشوها كه مي رسيد مثل سربازي در رژه سر مي گرداند و به آواي گالشي ترجيع بند تصنيفي را مكرر مي كرد . دست آخر هم زيبارويي بلوند نصيبش شد كه ديگر تا آخر عمر كنار جو نرفت ؛ ماسكراها ثروتمند بودند .

مردم باقريا اما مي دانستند كه چطور ديو جنتيله و زنش « ارو » از هم بيزار شدند ، ديو جنتيله رمانتيك بود . ساعت ها كنار رود با ساقه اي گوشه ي لبش در حالي كه شناور قلابش بارها زير آب مي رفت ، مي لميد و به آسمان خيره مي شد ، بيشتر او را در حالي مي يافتند كه زير شاپوي تور كرمش چرت مي زند و سوزن گرامافون صفحه را خش مي اندازد . ارو هم بعد از ماه عسل طولاني اش در رم و ميلان و تورين زير پاچين هاي تورش مثل خرگوش بچه پس مي انداخت ، نصفشان مردند . بارداري ها و سقط جنين هاي پياپي ارو آنچنان كه مردم مي گفتند حكايت بي خيالي ديو جنتيله بود . رهگذران بارها طنين جيغ هاي هيستري ارو را به ياد مي آوردند كه گستردگي ملك ماسكرا نمي توانست در خود پنهان كند . ديو جنتيله ماسكرا را در كنار پرچين مرتعي يافتند ، دوچرخه و گرامافون و كتابي كنارش بود . باز هم آنطور كه مردم مي گفتند ، دق مرگ شد . هرگز نتوانست ميان آن زندگي و اين زندگي اش – كه اين اواخر شباهتي به مرتع خوابي يافته بود – تعادلي برقرار كند .

اما « ديو شياوو » براي تحصيل طب به پادوا رفت . همانجا با دختري ازدواج كرد كه بعد ها طلاقش داد ، كاري كه در باقريا چندان پسنديده نيست ، در باقريا مي تواني چند زن را در آن واحد دوست داشته باشي و حتي در ايام شباب ، شبانه از پرچين حياطشان بپري – ماجراهايي از اين دست يا به لوپارا كشي مي كشد يا به خطبه ي عقدي در كليسا و چندي بعد فراموش خواهد شد - اما زن طلاق دادن حرامي نابخشودني ست و فراموش كردن مردم بستگي به اين دارد كه چقدر از آنجا دور باشي . اينچنين بود كه ديو شياوو در پادوا ماند و دوباره ازدواج كرد و تنها هنگامي به باقريا بازگشت كه سناتور شده بود ...

حلقه هاي گل فراواني را مي توانم تصور كنم - زير معاشقه ي فوريه ي ابرها كه زود گذر است - چتر هاي فراواني هست و كشيش كه مراسمي در خور اجرا خواهد كرد ، از زير اين زيتون پير خواهم ديد كه يك يك مشايعان بر تابوت در گور ، گل خواهند ريخت و قدم زنان به سمت اتومبيل هاي شان خواهند رفت . شايد آن گناه نابخشودني كنار من در سايه ي درخت خواهد ايستاد و به گوركنان خواهد نگريست كه دست به كار مي شوند .

 

لینک
   Beatitude   

 

 

 

صبحي زود

با سگاني شاد

راه را فراموش مي كنم

 

 

 

 

( جك كرواك .  Book of Haiku)

 

لینک
       

تو آن تپه ها را نمي شناسي

آن جا كه خون ربخته شد

ما همگي گريختيم

و بدور افكنديم

سلاح را و نام را ،

زني نظاره مان مي كرد به هنگام گريز

تنها يك تن از ما

باز ايستاد با مشتي فشرده

آسمان را تهي ديد

سر خم كرد و جان سپرد

خاموش زير ديوار

كنون تكه پاره اي خون آلود زو به جا مانده

و نامش ،

زني بر تپه ها در انتظار ماست

 

گربه ها خواهند دانست

باران خواهد باريد

بر سنگفرش دلنشين ات

باران آرام

چونان نفسي يا گامي

نسيم و سپيده دمان همچنان

به نرمي خواهند شكفت

چنان كه زير قدم هات

آن هنگام كه باز گردي

ميان گل ها و آستانه ي دريچه ها

گربه ها خواهند دانست

 

روزهاي ديگر خواهند بود

صداهاي ديگر

در تنهايي لبخندي ت بر لب خواهد نشست

گربه ها خواهند دانست

كلامي كهنه خواهي شنيد

كلامي ملول و عبث

چون مراسم از ياد رفته ي جشن گذشتگان .

 

 

Cesare pavese

 

 

 

لینک
       

 

روزی بود آويزان کرده بودم بر در کافه که Need hands . داشتيم والس می رقصيديم . روی ميزی خم شده بودم و ... برگشتم که جلوی در کسی به شيشه می زد و به کاغذ اشاره می کرد . پيرمردی فرتوت بود يا جوانی ورزيده ؟

آن اعلان را سالهاست در دفترم نگاه داشته ام به ياد آن روز .

لینک
   يک عکس کهنه   

 

 

 

وقتي پدر و مادرم ازدواج كردند ، پدر بزرگ مادري ام ، ريسپتوديو كريدري ، همان كه عنقريب

مغز آن گردن دراز را متلاشي مي كند ، مرده بود ، از سرطان .

سيشياويتو كيه زا ، بغل دستي اش كه پدر بزرگ پدري ام باشد ، از سه زن صاحب هجده

بچه شد كه كهترين شان از من چهار سال كوچك تر بود .

گاهي كه به لوپاراي روي ديوار نگاه مي كنم و بوي همه شراب هاي كهنه ي كالابريا در مشام

مي پيچد ، به لونا فكر مي كنم كه گاه از جنون جاري در رگانم مي هراسيد و مي رميد .

لونا ! لوناي خوبم !

بيا جرعه اي بنوش و مهراس !

از سم و شاخ نمازگزاران اين محراب !

بي گناهي ام را ببخش ! و ناله هايم را در اتاقك اعتراف !

آخر آنجا دست و پا را مي پيچانند ، دور چندم است ؟ شش ، هفت ، ... ده .

بيرون كمانچه مي كشيدند و ناقاره مي زدند .

و آنها مي توانستند ايل دوچه ات را هم قال بگذارند ...

و دنبال زني بروند تا ناپل يا دورتر ...

مردمك هايم رو به سقف تيره مي شوند و بازجو نيمه كاره رها مي كند :

... آخري كشيش كمونيست دهتان بود ، پانزده دور مقاومت كرد ...

 

        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک